تبليغاتX
roze ashegh - دیدار

roze ashegh

گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من است

به ديدارم بيا هر شب،

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند،

دلم تنگ است.

بيا اي روشن، اي روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها.

دلم تنگ است.

 

بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه،

در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهيها.

واين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

بيا، اي همگناهِ من در اين برزخ.

بهشتم نيز و هم دوزخ.

به ديدارم بيا، اي همگناه، اي مهربان با من،

که اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهيها.

و من مي مانم و بيداد بي خوابي.

 

در اين ايوان سر پوشيده متروک،

شب افتاده است و در تالاب من ديري است ،

که در خوابند آن نيلوفر آبي و ماهيها، پرستوها.

بيا امشب که بس تاريک وتنهايم.

بيا اي روشني، اما بپوشان روي،

که مي ترسم ترا خورشيد پندارند.                                           

و مي ترسم همه از خواب برخيزند.

و مي ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را.

نمي خواهم بداند هيچ کس ما را.

و نيلوفر که سر بر مکشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز،

و ماهيها که با آن رقص غوغايي؛

نمي خواهمم بفهمانند بيدارند.

 

شب افتاده است و من تنها و تاريکم.

و در ايوان و در تالاب من ديري است در خوابند،

پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي.

بيا اي مهربان با من!

بيا اي ياد مهتابي!

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت15:16توسط nadiya | |